سلام . درین پست به تحلیل منطقی فصل دوم کتاب چشم دل بگشا می پردازیم
اول یه تعریف از منطق بدم ... منطق رو فلسفیش نمی کنیم چون اصلا کار من نیست کار افرادیه که سالها درین زمینه عملی و تئوری کار کردن
منطق از نظر من همون دودوتایی هست که قابل باور باشه ( چیزی که ذهن خودآگاه باور کنه)
خوب فصل دوم رو یک دور خوندم و با اون یک دور دارم تحلیل می کنم پس اگه تونستی کمکم کن که بهتر متوجه بشم
در مورد پالایش ذهن و یا نظافت صحبت می کنه
سوال اول . « چرا نظافت اینقدر مهمه؟» چرا درین کتاب کلا یک فصل رو به نظافت اختصاص داده ؟
بزار من با مثالی از بدن شروع کنم :
قبول داری که روی پوست حفره هایی وجود داره که یک وظیفه اش خروج مواد سمی حین انجام کارهای هوازی هست ( کارهایی که باعث عرق کردن میشه)
خوب وقتی پوست کثیف ( واژه بهتری پیدا نکردم) میشه عملکردش پایین میاد حالا یک وظیفش خروج سمومه و یکیشم اکسیژن رسانی سریعتره و کلی وظیفه دیگه داره که من نمی دونم فقط اهل علمش می دونن . اکسیژن وقتی درست نرسه قلب و مغز که سلطان بدنن به مشکل می خورن و همینطور اگر خروج سموم اتفاق نیوفته آلودگی خون قلب و کبد و ... پیش میاد ( که حتما مضرا که بدن دستور خروجشون رو داده وگرنه نگهشون میداشت)
این یعنی چی؟ یعنی کثیفی برابر با کاهش عملکرد
پس عکس کثیفی ( نظافت ) برابر با (حداقلش) استفاده کامل از توانایی های جسم
همین روند بالا برای ذهن هم هست افکار ناسالم و اضافی باعث کاهش عملکرد ذهن میشه و بالعکس
نظافت ذهن از ناسالمی ها و اضافی ها باعث بهبود عملکرد ذهن میشه
پس تا اینجا اهمیت نظافت مشخص شد
سوال دومی که برام پیش آومده اینه که چرا اینقدر قضیه نظافت رو ماورایی کرده ؟
اینقدر از جملات تاکییدی استفاده کرده که من فکر می کنم دارم کتاب دعا می خونم نه یک شیوه عملی منطقی بلکه یه شیوه ی عرفانی رو پیش گرفته ( و منم ازین موضوع حال خوشی ندارم)
در پست « چرا چشم دل؟» مکانیزم ورود تمام باورها و جملات به ذهن ناخودآگاه رو توضیح دادم می تونی بخونی
و مطمئنم خانم پاندر ازین قضیه به شدت در کتابش استفاده کرده و البته بگم که خانم پاندر یک خانم روحانی در مسیحیت هستند ( لقبش رو نمی دونم نخند)
و بابت همین هست که زیاد ازین تاکیدات استفاده می کنن
سوال سوم اینکه چرا اینقدر این خانم در کتابش از فضل و بخشش اموال حرف میزنه ؟ مگه اموال ما مفتیه؟
آهان اگه اول کتاب گفته های نویسنده رو بخونی متوجه میشی که پاندر در عین گدایی پادشاه بوده ... یعنی در شرایطی که ( دوران کودکی) در فقر به سر می برده مادرش هرچی پول به این بشر می داده خرج میشده ولی نه خرج خودش بلکه خرج بچه های مدرسه ... مادره ازین کار پاندر زجر می کشیده و به جای پول شروع کرده بهش ساندویچ دادن ولی باز خانم پاندر خوشحالتر اونا رم تقسیم می کرده بعد مدتی زده توکاره تقسیم لباس هاش که دیگه مادرش جلوش در میاد میگه اینو دیگه نه !!!
خلاصه از کودکی اصل ثروت هیل رو اجرا می کرده .. پس از دستش شاکی نشو این مدلش فضل و بخششه
خوب یه سوال پیش میاد که آیا تا این حد بخشش خوبه ؟ به نظر من نه
ولی هرچیزی اصولی داره مثال کتابخونه ایی دارم که به اندازه کافی از خوندن کتاباش لذت بردم پس نگه داشتنشون به چه دردی می خوره ؟ اونا رو هبه کن( همون اهدا)
مثال کمدی دارم که پر از لباسه برخی لباسا کلا از رنگ رفته دیگه روت نمیشه بپوشی خوب هبه کن اصلا کسی بهت لباس هدیه داده هرچند قشنگ ولی بکارت نمیاد هبه کن
مثال ماشینت پرایده به روغن ریزی رسیده هبه نکن بفروش ولی با قیمت مناسب
مثال خونت داره دردسر میشه از بس با مواردی روبه رو میشی که مشکل سازه یا ترمیمش کن یا بفروش
ولی من یه لیست از کتابای ناتمام دارم واقعا چرا هبه کنم ؟ به نظرم دونه دونه برنامه بچینم و منظم تمومشون کنم بیشتر حالم رو بهتر می کنه و بعد هبه کنم
سوال چهارم . نظم چرا مهمه ؟
من برای خانوما رو نمی دونم ولی برای اقایون که خودم هم شاملشم می دونم الان روی هرچی که دارم کار می کنم فقط باید روی همون کار کنم و اگه چیزی اضافی بیاد سرعتم رو در پیشروی اون کار کم میکنه حالا فرض کن محیط کارت شلوغ باشه وقتی میای استراحت کنی چندین بی نظمی می بینی که هرکدوم می تونه یک فکر ایجاد کنه که بهش می گیم حواس پرتی ... محیط کار دقیقا مثل رام کامپیوتر می مونه ... فرض کن در کامپیوتر چندین برنامه باز کنی خوب عملکرد کامپیوتر میاد پایین و حالا همین موضوع هم برای عظیمترین ابر کامپیوتر ( مغز ) پیش میاد وقتی می خوای چندین کار رو بطور موازی جلو ببری دقیقا در یک روز از هرکدوم یه خرده جلو رفتی و این ازار دهندس من ترجیح می دم یکی رو تموم کنم و بعد وارد بقیه بشم یا حداقل هرکدوم رو به ترتیب تا یکجای خوشایند برسونم وگرنه افسردگی میگیرم . حالا فرض کن جاهایی که در دید نیست هارد کامپیوتر باشه یه پارتیشن بندی باید داشته باشه برای فقط اینکه وقت نیاز بدونی کجاست وگرنه نظم و بی نظمیش زیاد مهم نیست چون تو دید نیست و فکرم رو مشغول نمی کنه
خانوم پاندر داره همه هارد هارو هم پاکسازی می کنه که من تا حدی مخالفم
چون هارد جای اون چیزایی که ناتمامه و می خوایم تموم کنیم اونا رو نباید دیلیت کرد ولی اونایی که تمومه دیگه باید حذف بشه حالا این قضیه رو هم در محیط مادی و هم در محیط ذهن (توسط افکار) باید پذیرفت
لیست تهیه کن خیلی عالیه
سوال پنجم . چه قدر لوسه که من نتونم ذهن خودم رو با جملات خودم کنترل کنم و یکی دیگه هی بهم دیکته کنه که هرروز این جملات رو تکرار کنم ، به نظرت لوسه ؟
به نظر من لوسه و تازه بعد مدتی خلاقیت ذهن خاموش میشه چیزی که به لطف آموزش پرورش شعلش پایین کشیده شده ولی این ذهن برای منه ملک منه و می دونی که همه ی عملکردهاش باید در کنارهم باشه تا اون قدرت اصلی تقویت بشه ... من این مشکل رو می خوام با نوشتن حل کنم حالا تو خودت می دونی
چه جوریشو در مکاتبات بعدی باهم تمرین می کینم البته من درین زمینه ناقصم و خیلی ناقصم اگه این وبلاگ رو شروع کردم فقط بخاطر اینه که آدمایی رو جذب کنم که درین زمینه کار می کنن و بهم کمک کنن و بهشون کمک کنم در حد توانم همین .
سوال ششم . چرا بخشش و بخشیده شدن مهمه و اینقدر درین فصل تاکید شده؟
اگر در حق کسی کوتاهی کنم ( عذاب وجدان ) و کسی در حقم کوتاهی کنه این در ذهن من گاه و بی گاه اذیتم می کنم حس عذاب و حس انتقام جزو حس هایی هست که در همه مشترکه . حالا فرض کن این گاه و بی گاه گاهی به صورت سرنخ که در محیط پیش میاد وخیم میشه گاهی بی خودی وخیم میشه . خوب اون قسمت سرنخ رو میشه کاریش کرد اونم اینه که سر نخ ها رو بشناسی و حذفشون کنی ( ولی مثل این می مونه که سوار بنز هستی و در حال رانندگی در جاده عدم محدودیت سرعت ولی همش داری با دنده یک حرکت می کنی و این مدلی می خوای سرعت بگیری ) ولی قسمت بی خودی وخیم شدن رو می خوای چیکار کنی؟ اونو نمی تونی درمانش کنی مگر ...
مگرش رو تو بگو
سوال هفتم . تملک عاطفی چیه ؟ و چرا بده؟
تملک نسبت به چیزی یعنی تمام اون چیز برای منه . وقتی به کسی محبت می کنی و اون فرد رو برای خودت می خوای اونوقت اگر اون فرد به خودش بخواد ضربه بزنه یا بهش ضربه بزنن انگار که به تو ضربه زده شده و دائم در عذابی
بزار یه جور دیگه بگم فرد مقابلت برادر یا خواهر کوچکترته دوستش داری و اونم دوستت داره ( تا اینجا خوبه)
تو فلان هدف رو تهش رو دیدی و می دونی خیلی عالیه
و اون فلان هدف رو می بینه و خیلی عالی می دونه
حالا اگه تو نسبت به اون تملک داشته باشی چون عالی خودت رو می بینی یا بهش فشار میاری که بره دنبال همون هدف و یا بهت فشار میاد که نرفت دنبال هدفی که تو گفتی اینجوری هردو در عذابین
حالا اگه تملک نباشه این مثال بالا چه طور میشه؟ جوابش با تو
سوال هشتم ، چرا مشکلات رو رها کنیم ؟
بدجور خانوم پاندر توضیح داده ولی درست گفته
به این تئوری دقت کن:
فرض کن یک فضای ابری خیلی بزرگی که اندازش قابل تصور نیست روی کره زمین رو فرا گرفته و حالا همه ما انسان ها با یک رگ به اون وصلیم و هرکدوممون که اطلاعاتی بدست میاریم چیز جدیدی کشف می کنیم و خلق می کنیم وارد اون فضای ابری می شه و دردسترس عموم ناخودآگاه ها قرار می گیره ( همه وصلیم به سیستم جهانی توسط ناخوداگاه) و از یه طرف ناخودآگاه خودش خلاقه ی همه ی راه حل هاست
ولی این دلیل نمیشه که مشکل رو رها کنیم و اون برای خودش حل بشه ( ما در دنیای علت و معلول ها زندگی می کینم) اصل مفتیا فراموش نشه
باید توسط خودآگاهت برای حل مشکلت دست به هر کاری بزنی ولی ناامید نشی و مطمئن باش این جستجو وارد ناخودآگاهت میشه اون به تکاپو می افته و یا در خواب و یا در بیداری ایده اش رو به ذهنت روانه می کنه ولی تو باید یادت باشه برای اینکه دست ناخودآگاه رو باز بزاری باید هر ایده ایی که در خواب و بیداری به ذهنت میاد رو بهش بها بدی و به درجه عمل برسونی و امید وار باشی
سوال نهم . سوالی نداری؟ و کمکم کن در نوشتن هرچه قوی تر و بهتر این نوشته و در زندگیم
من سعی می کنم طبق گفته های تو و جمع بندی این نوشته یک پست کاربردی درین فصل با عنوان جمع بندی پالایش ذهن ایجاد کنم ان شاالـ... . فعلا
در مورد نظافت خوب حیوانها هم همینگونه مکانیسمی دارن پس چرا نظافت ندارن مثل انسان
من میگم نه حیوان نه کاینات بلکه راحتی
راحتی بدین معنی که بهت اسیب نرسه
چه قیاسی ؟ مث این می مونه که بگی چرا حیوان مثل انسان نمی تونه شکار کنه ؟ و چرا انسان بزرگترین شکارچیه؟
حیوان که مثل انسان ذهن بدین بزرگی و متغیر نداره ولی باز هم طبق غریزه به سمت پاکیزگی در حد خودش میره . هرکسی در حد درکش از کثیفی (به منظور هرچیزی که باعث شلوغی ذهن میشه چه در بیرون چه در درون) نظافت می کنه ...یه نفر فلان چیز کاملا رو ذهنش و یه نفر بیخیالش و هر کس در حد خودش
سلام خیلی حرف دارم ولی در مورد نظم
قبول داری ادم باید راحت باشه تا حدودی
قبول داری این سخت گرفتن ما درتمیزی و نظم سبب کمال گرایی میشه
اونوقت دلمون میخواد همه چیمون نظم دار بشه و در جامعه ی ما که هیچی نظم نداره دچار شکنندگی میشی چون انعطاف پذیریت کم
سلام . دقیقا منظور تمیزی نیست بیشتر جنبه ی خلوت کردن ذهن از بیرون و درون مطرحه ... در ضمن اگر مطابق ارزش ها ی خودمون عمل کنیم منظم بودن به شیوه ی خودمون توی کارامون میشینه ... می دونی اگر آب رو در ظرفی بریزی همون شکل رو پیدا می کنه و فشار زیادی به ظرف نمیاد اگه ظرفت( ارزش هات و باورهات) رو بشناسی اونوقت نظم مثل آب در ظرف قرار میگیره و شکل اون رو پیدا می کنه و سختی در کار پیش نمیاد بلکه پیشرفت حاصل از نوشیدن نظم پیش میاد