سلام . همین الان از دوست عزیزی که در همین امروز باهاشون آشنا شدم پی دی اف کتاب چشم دل بگشا را دریافت کردم
چرایی این سوال بعد از خوندن فصل اول کتاب آغاز شد که گفتنش بدک نیست شایدم عالی باشه
بعد از خوندن فصل اول کتاب متوجه شدم که اسم کتاب خیلی کمک کننده به ذهن منطقی و خلاق هست
اول: چرا میگه چشم دل؟ چرا نمیگه چشم ذهن ؟
دوم: مگه ذهن مشکلی داره که باید از دل وارد بشیم ؟
سوم: اگه ذهن مشکل داره پس چرا از وجودش برخورداریم (وقتی در توانگری بدردمون نمی خوره )؟
چهارم:چرا خیلی از کتاب هایی موفقیت دست گذاشتن رو تلقین و معنویات؟
این ها سوالاتیه که حین خوندن کتاب های موفقیت برام پیش میاد
فصل اول کتاب به شدت داستان نمایی می کنه داستان ها حقیقی یا خیالی مهم نیست ولی (پنجم:) سوالی که هست اینه که چرا اینقدر از دستاورد های کتاب سخن گفته میشه؟
از نظر من :
اول دل چشمی نداره و این یه کنایه است به بخش عظیمی از ذهن به نام ناخوداگاه
دوم یکبارم گفتم طی مدت های طولانی همچنان که روی توانایی های ذهن پژوهش می کنند بازهم و بازهم به مسائل جدید و تئوری های جدید می رسند که آمار ندارم ولی خیلی هاشون عملی هست و طی زمان های طولانی تغییر می کنه ولی اصل موضوع همچنان پابرجاست
(یادمه یه جا خوندم که برای اینکه مشکلی رو حل کنی نمی خواد دنبال روشی خاص باشی فقط کافیه مشکل رو خوب بشناسی اونموقع هست که خود مغز جوابت رو میگه یا ناخوداگاه بهت آلارم میده) ... پس ذهن مشکلی نداره قصد از گفتن چشم دل ببخشید پیچوندنه مخاطبه ( با عرض پوزش از نویسنده کتاب)
سوم تلقین نوعی برنامه ریزی ذهنه ولی نه ذهن خودآگاهی که شرایط حقیقی رو می بینه و قضاوت میکنه بلکه ذهن ناخودآگاه که دقیقا اگر معنویاتت (منظور اون باورها و اعتقاداتت هست نه دین) عمیقا ساخته شده باشه دقیقا وارد ناخودآگاه شده و میشه گفت تونلی زده به دل ناخودآگاه
حالا تو فرض کن از جاده ی معنویات نخاله وارد مغزت کنن . چه اتفاقی می افته ؟
آهان الان وارد قضیه شدی از اونجایی که خودآگاه مسائل رو منطقی موشکافی می کنه و بعد قبول می کنه ، ذهن ناخوداگاه مکمل خودآگاهه که در واقع مسائل رو ساده لوحانه قبول می کنه
حالا دقیقا ما از حواس پنج گانه ورودی هایی رو دریافت می کنیم اولین کسی که احساس مسئولیت می کنه خودآگاهه و بعد از رد شدن مسائل از فیلتر خودآگاه تازه مسائل وارد ناخودآگاه میشه .. اگر خودآگاه بد رو ببینه ناخودآگاه بدی هارو می بینه و بالعکس
ولی وقتی معنویاتت قوی باشه خودآگاهت خلع صلاح میشه در مقابلش به طوری که بعد مدتی معنویات رو بی چون و چرا قبول می کنه و میزاره وارد ناخودآگاه بشه و اگر به تو از طریق معنویات بگن فقر حالت خوبی ست ( امثالهم) ناخودآگاه فقر رو خوب می بینه و نمی زاره به سمت ثروت بری تا جایی که به فقر برسی ... در واقع ناخودآگاه دوستت داره ولی دوستیش از نوع خاله خرسس . حالا تو که نباید ازش دوری کنی و عقل سالم میگه این موهبت رو نگه می دارم ولی کنترلش می کنم
کنتر از کجا میاد؟ از ذهن خودآگاه
بهش میگن خود تلقینی که من بیشتر باهاش موافقم تا تلقین از دیگران
چون خودم بیشتر دلم به حال خودم می سوزه تا دیگران ولی حیله ایی که از دیگری باشه زودتر مغلوبش میشی تا اینکه خودت خودت رو گول بزنی
من بهت میگم خوب چرا گول زدن ؟ بیا منطقا مسائل رو تحلیل کن و اون کارهایی رو که می خوای به مقصودت برسونتت رو بپذیر
مثال : من درین جامعه پراز بیکاری زندگی می کنم خیلی از دانشجویان نخبه رشته من (که یه سریشون قانع نیستند و تبشون تنده) سر شغل نیستند اونوقت منی که در این سطح پایین (نسبت به نخبگان) قرار دارم چجور قراره کار پیدا کنم؟
خوب اینی که گفتم یه واقعیته و خودآگاهم میبینه و بازخوردش رو با جمله ی « موقعیت کار برای من نیست » بهم تحویل می ده اگه بزارم همین وارد ناخودآگاهم بشه خود به خود ترس از فقر مانع رسیدنم به هدف میشه و در بین راه هدف منو به سمت کاری منحرف میکنه که اصلا ربطی به هدفم نداره اونوقته که من یه چیز می خواستم ولی یه چیز دیگه شده ( اصطلاحا آش شله قلم کاری شدم) و در دوره های بعدی زندگیم وقتایی که به پشت سرم نگاه می کنم دچار افسردگی حاد میشم نه ازین افسردگی های هفتگی
راهکارم که هنوز واقعا خودم درش موندم اینه :
وقتی با این جمله « موقعیت کار برای من نیست » مواجه میشم دوتا فکر میاد تو سرم اول اینکه با گفتن این جمله که کاری برای من جور نمیشه و بیشتر نا امیدی و ترس میاره که در پس این دو عبارت مشغولیت ذهن پیش میاد که اونوقت خوددرگیری برام پیش میاد
دوم اینکه بالفرض درین حیطه برای من کار نباشه پس باید برم سر کار دیگه
در قسمت دوم دوتا فکر پیش میاد .. چرا پس این حیطه رو انتخاب کردم ؟ ( ایا استعداد خودم رو خوب نشناختم ، جوابش : باید برم بشناسم ) .. و اگر استعدادم رو شناختم و مطمئنم من برای این حیطه هستم چرا تردید دارم ؟ ( شاید بخاطر شرایط جامعه باشه ) جوابش : باید با آمار بازی کنم یعنی ذهنم دنبال افرادی بگرده که با این شرایط شده به موقعیت های خوبی برسه ( که خداوکیلی افرادی داریم که با این شرایط بدون همت پدری و بند پ و ثروت باد آورده به موقعیت های عالی رسیدند) اونوقت بپذیریم که میشه درین شرایط در حیطه خودمان موفق باشیم
ولی بگم یه مرضی هست به اسم ره صد ساله طبق اصل مفتی باید برطرف بشه
وپنجمین سوال کلی که در اول مطرح کردم : برای این از داستان هاش حرف می زنه که بالاخره در داستانی بتونه خودآگاه رو قانع کنه تا حرفهای اصلی نویسنده رو در فصل های بعدی بپذیره
این نوشتن خیلی خوبه بعدا راجع بهش میگم و الان به من در فهم بهتر فصل اول کتاب کمک کرد امیدوارم به تو هم کمک کنه
راستی برخی از مفاهیم کتاب پاندر سخته ، یعنی گاهی حس میکنم باید یه چیز رو بدونی یا یه پیش زمینه ای داشته باشی بعد بیار سر وقتش یا اگه خوندی یه کتاب دیگه هم مکملش بخونی کامل بگیری اون چی میگه
خودم بعضی ازجملاتش رو درک نمکینم ولی مثلا وقتی سخنرانی دکتر فرهنگ رو گوش میدم تازه میفهمه تطبیق حرفش چی بوده.
اون خانمه درست گفتی تو کلیسا تدریس میکرده ، تا چه حد درس حوزه شونو خونده بوده گمون نکنم اشاره ای کرده باشه ولی حسم میگه اونا یه اعتقاد خفنی داشتن که همه چیز براشون اکی میشده.
دقیقا میدونم چی میگی همشون از راهی وارد میشن که منطق اجازه نمیده چون خودآگاهت اجازه نمیده واسه همین حس می کنی که یه سری چیزا رو نمی فهمی ... باید بابت وجود خودآگاه خدارو شکر کرد چون مثل یه نگهبان از ناخوداگاه مراقبت می کنه . ما اگه کلید خودآگاه رو بدست بیاریم ناخوداگاه در دستمونه .
من اوایل کتاب بیشعوری رو خوندم ، منو جذب نکرد اما خواهری که خوند نتیجه گرفت همه بصورت درصدی بیشعور هستن و تو اون کتاب سران مملکت ما رو هم بهش این نسبت رو داد.
نتیجه گیری از اون کتاب این بود که همه با نسبت های مختلف بی شعور هستن ولی معنی شعور تو فرهنگ معین معنی درک و آگاهی و هوش رو میده.
ممنون بابت پیگیریت
کتاب بیشعوری رو خوندی ؟
---------------------------------
شعور هستی ، شعور کائنات که همه چیز دست اونه ، همه معادن منتها اونا رو در اختیار ضمیر اگه بخواد میذاره.
برداشت من از سخنرانی های دکتر ازمندیان این بوده که این شعور هستی ، یه چیزی غیر از خداست ، اونم میگفت شعور هستی.
کامل نخوندم
یکیش اهنربای کوچکتر که اون ضمیر ماست و دیگری شعور و درک که اهنربا بزرگترست ، حالا شدت مغناطیس کوچیکه رو اگه زیاد کنیم در جهت مستقیم به سمت شعور بر میگرده و خواسته ها رو میرسونه.
حالا اکه ولش کنیم هم یه سمت دیگه برا خودش می مونه و کانکشن هم با شعور هستی برقرار نمی کنه
دقیقا همینطور در واقع وقتی ولش کردیم چیز دیگه ایی رو نشونه گرفتیم که شاید اولش ندونیم ولی بعدها می فهیمیم که اشتباه نشونه گرفتیم
همون قاعده قانون جبران یا اصل مفتی
خلاصه اش اینه که 2 تا اهنربا داریم که وقتی به هم نزدیک میشم به سمت هم وایمیسن.
منظورم اون ضمیر ناخوداگاه و شعور و درک هستی هست.
-----------------
از یه جنسن به نظرم
فک کنم شعور رو خوب نمیشناسم ... شعور از نظر لغوی یعنی احساس بد داشتن نسبت به انجام اعمالی که بی عقلی و موجب آزار دیگران هست ( طبق داستان هایی که در کتاب بیشعوری یک خوندم)
حالا اون شعوری که ازش حرف می زنی یه جور درک و باور هستیه . درسته ؟
میدونی از وقتی که این بحث ضمیر ناخوداگاه برام مهم شده بیشتر به مباحث روانشناسی دقت میکنم.
انیمیشن inside out رو دیدی ؟ حتما ببینش. البته اون درباره احساسات و تاثیر اون هست شاید ضمیر ناخوداگاه یا چشم دل یاهر چیز دیگه موجود شبیه خودمون باشه ( جسمی ) و نگاه ما به اشیا رو همونطور که ما داریم اون جور دیگه ای میبینه.
مث اینکه شما یه اهنربای قوی برداری بگیری دستت تو خونه راه بری ، جذی نمیکنه اهن رو ؟
احسای میکنم میشه با اون اینکارو کرد.
سالها قبل پرسیدم از خودم چرا ادم روح داره ؟ اصن نداشته باشه چی میشه ؟ بحثش فلسفیه.حوصلشو داری بگم ؟ یا نه ؟
برای روح و امثالهم حوصلم نمیکشه چون زیاد درش غلتیدم ولی هدفمون درین وبلاگ یه چیز کشف فرمول حقیقی موفقیت با کمک هم درین زمینه حوصلم زیاده