شاه کلید ثروت

لقمه پیچ کتاب شاه کلید ثروت - اثر : ناپلئون هیل

شاه کلید ثروت

لقمه پیچ کتاب شاه کلید ثروت - اثر : ناپلئون هیل

پالایش ذهن از نظر من طبق گفته های پاندر

سلام . درین پست به تحلیل منطقی فصل دوم کتاب چشم دل بگشا می پردازیم 

اول یه تعریف از منطق بدم ... منطق رو فلسفیش نمی کنیم چون اصلا کار من نیست کار افرادیه که سالها درین زمینه عملی و تئوری کار کردن

منطق از نظر من همون دودوتایی هست که قابل باور باشه ( چیزی که ذهن خودآگاه باور کنه)

خوب فصل دوم رو یک دور خوندم و با اون یک دور دارم تحلیل می کنم پس اگه تونستی کمکم کن که بهتر متوجه بشم

در مورد پالایش ذهن و یا نظافت صحبت می کنه 

سوال اول . « چرا نظافت اینقدر مهمه؟» چرا درین کتاب کلا یک فصل رو به نظافت اختصاص داده ؟

بزار من با  مثالی از بدن شروع کنم :

 قبول داری که روی پوست حفره هایی وجود داره که یک وظیفه اش خروج مواد سمی حین انجام کارهای هوازی هست ( کارهایی که باعث عرق کردن میشه)

خوب وقتی پوست کثیف ( واژه بهتری پیدا نکردم) میشه عملکردش پایین میاد حالا یک وظیفش خروج سمومه و یکیشم اکسیژن رسانی سریعتره و کلی وظیفه دیگه داره که من نمی دونم فقط اهل علمش می دونن . اکسیژن وقتی درست نرسه قلب و مغز که سلطان بدنن به مشکل می خورن و همینطور اگر خروج سموم اتفاق نیوفته آلودگی خون قلب و کبد و ... پیش میاد ( که حتما مضرا که بدن دستور خروجشون رو داده وگرنه نگهشون میداشت)

این یعنی چی؟ یعنی کثیفی برابر با کاهش عملکرد

پس عکس کثیفی ( نظافت ) برابر با (حداقلش) استفاده کامل از توانایی های جسم

همین روند بالا برای ذهن هم هست افکار ناسالم و اضافی باعث کاهش عملکرد ذهن میشه  و بالعکس

نظافت ذهن از ناسالمی ها و اضافی ها باعث بهبود عملکرد ذهن میشه

پس تا اینجا اهمیت نظافت مشخص شد

سوال دومی که برام پیش آومده اینه که چرا اینقدر قضیه نظافت رو ماورایی کرده ؟

اینقدر از جملات تاکییدی استفاده کرده که من فکر می کنم دارم کتاب دعا می خونم نه یک شیوه عملی منطقی بلکه یه شیوه ی عرفانی رو پیش گرفته ( و منم ازین موضوع حال خوشی ندارم)

در پست « چرا چشم دل؟» مکانیزم  ورود تمام باورها و جملات  به ذهن ناخودآگاه رو توضیح دادم می تونی بخونی

و مطمئنم خانم پاندر ازین قضیه به شدت در کتابش استفاده کرده و البته بگم که خانم پاندر یک خانم روحانی در مسیحیت هستند ( لقبش رو نمی دونم نخند)

و بابت همین هست که زیاد ازین تاکیدات استفاده می کنن

سوال سوم اینکه چرا اینقدر این خانم در کتابش از فضل و بخشش اموال حرف میزنه ؟ مگه اموال ما مفتیه؟

آهان اگه اول کتاب گفته های نویسنده رو بخونی متوجه میشی که پاندر در عین گدایی پادشاه بوده ... یعنی در شرایطی که ( دوران کودکی) در فقر به سر می برده مادرش هرچی پول به این بشر می داده خرج میشده ولی نه خرج خودش بلکه خرج بچه های مدرسه ... مادره ازین کار پاندر زجر می کشیده و به جای پول شروع کرده بهش ساندویچ دادن ولی باز خانم پاندر خوشحالتر اونا رم تقسیم می کرده  بعد مدتی زده توکاره تقسیم لباس هاش که دیگه مادرش جلوش در میاد میگه اینو دیگه نه !!!

خلاصه از کودکی اصل ثروت هیل رو اجرا می کرده .. پس از دستش شاکی نشو این مدلش فضل و بخششه

خوب یه سوال پیش میاد که آیا تا این حد بخشش خوبه ؟ به نظر من نه

ولی هرچیزی اصولی داره مثال کتابخونه ایی دارم که به اندازه کافی از خوندن کتاباش لذت بردم پس نگه داشتنشون به چه دردی می خوره ؟ اونا رو هبه کن( همون اهدا)

مثال کمدی دارم که پر از لباسه برخی لباسا کلا از رنگ رفته دیگه روت نمیشه بپوشی خوب هبه کن اصلا  کسی بهت لباس هدیه داده هرچند قشنگ ولی بکارت نمیاد هبه کن 

مثال ماشینت پرایده به روغن ریزی رسیده هبه نکن بفروش ولی با قیمت مناسب 

مثال خونت داره دردسر میشه از بس با مواردی روبه رو میشی که مشکل سازه یا ترمیمش کن یا بفروش 

ولی من یه لیست از کتابای ناتمام دارم واقعا چرا هبه کنم ؟ به نظرم دونه دونه برنامه بچینم و منظم تمومشون کنم بیشتر حالم رو بهتر می کنه و بعد هبه کنم

سوال چهارم . نظم چرا مهمه ؟

من برای خانوما رو نمی دونم ولی برای اقایون که خودم هم شاملشم می دونم الان روی هرچی که دارم کار می کنم فقط باید روی همون کار کنم و اگه چیزی اضافی بیاد سرعتم رو در پیشروی اون کار کم میکنه حالا فرض کن محیط کارت شلوغ باشه وقتی میای استراحت کنی  چندین بی نظمی می بینی که هرکدوم می تونه یک فکر ایجاد کنه که بهش می گیم حواس پرتی  ...  محیط کار دقیقا مثل رام  کامپیوتر می مونه ... فرض کن در کامپیوتر چندین برنامه باز کنی خوب عملکرد کامپیوتر میاد پایین و حالا همین موضوع هم برای عظیمترین ابر کامپیوتر ( مغز ) پیش میاد وقتی می خوای چندین کار رو بطور موازی جلو ببری دقیقا در یک روز از هرکدوم یه خرده جلو رفتی و این ازار دهندس من ترجیح می دم یکی رو تموم کنم و بعد وارد بقیه بشم یا حداقل هرکدوم رو به ترتیب تا یکجای خوشایند برسونم وگرنه افسردگی میگیرم .  حالا فرض کن جاهایی که در دید نیست هارد کامپیوتر باشه یه پارتیشن بندی باید داشته باشه برای فقط اینکه وقت نیاز بدونی کجاست وگرنه نظم و بی نظمیش زیاد مهم نیست چون تو دید نیست و فکرم رو مشغول نمی کنه 

خانوم پاندر داره همه هارد هارو هم پاکسازی می کنه که من تا حدی مخالفم 

چون هارد جای اون چیزایی که ناتمامه و می خوایم تموم کنیم اونا رو نباید دیلیت کرد ولی اونایی که تمومه دیگه باید حذف بشه حالا این قضیه رو هم در محیط مادی و هم در محیط ذهن (توسط افکار) باید پذیرفت

لیست تهیه کن خیلی عالیه 

سوال پنجم . چه قدر لوسه که من نتونم ذهن خودم رو با جملات خودم کنترل کنم و یکی دیگه هی بهم دیکته کنه که هرروز این جملات رو تکرار کنم ، به نظرت لوسه ؟

به نظر من لوسه و تازه بعد مدتی خلاقیت ذهن خاموش میشه چیزی که به لطف آموزش پرورش شعلش پایین کشیده شده ولی این ذهن برای منه ملک منه و می دونی که همه ی عملکردهاش باید در کنارهم باشه تا اون قدرت اصلی تقویت بشه ... من این مشکل رو می خوام با نوشتن حل کنم حالا تو خودت می دونی

چه جوریشو در مکاتبات بعدی باهم تمرین می کینم البته من درین زمینه ناقصم و خیلی ناقصم اگه این وبلاگ رو شروع کردم فقط بخاطر اینه که آدمایی رو جذب کنم که درین زمینه کار می کنن و بهم کمک کنن و بهشون کمک کنم در حد توانم همین .

سوال ششم . چرا بخشش و بخشیده شدن مهمه و اینقدر درین فصل تاکید شده؟

اگر در حق کسی کوتاهی کنم ( عذاب وجدان ) و کسی در حقم کوتاهی کنه این در ذهن من گاه و بی گاه اذیتم می کنم حس عذاب و حس انتقام جزو حس هایی هست که در همه مشترکه . حالا فرض کن این گاه و بی گاه گاهی به صورت سرنخ که در محیط پیش میاد وخیم میشه گاهی بی خودی وخیم میشه . خوب اون قسمت سرنخ رو میشه کاریش کرد اونم اینه که سر نخ ها رو بشناسی  و حذفشون کنی  ( ولی مثل این می مونه که سوار بنز هستی و در حال رانندگی در جاده عدم محدودیت سرعت ولی همش داری با دنده یک حرکت می کنی و این مدلی می خوای سرعت بگیری ) ولی قسمت بی خودی وخیم شدن رو می خوای چیکار کنی؟ اونو نمی تونی درمانش کنی مگر ...

مگرش رو تو بگو

سوال هفتم . تملک عاطفی چیه ؟ و چرا بده؟

تملک نسبت به چیزی یعنی تمام اون چیز برای منه . وقتی به کسی محبت می کنی و اون فرد رو برای خودت می خوای  اونوقت اگر اون فرد به خودش بخواد ضربه بزنه یا بهش ضربه بزنن انگار که به تو ضربه زده شده و دائم در عذابی

بزار یه جور دیگه بگم فرد مقابلت برادر یا خواهر کوچکترته دوستش داری  و اونم دوستت داره ( تا اینجا خوبه)

تو فلان هدف رو تهش رو دیدی و می دونی خیلی عالیه

و اون فلان هدف رو می بینه و خیلی عالی می دونه

حالا اگه تو نسبت به اون تملک داشته باشی چون عالی خودت رو می بینی یا بهش فشار میاری که بره دنبال همون هدف و یا بهت فشار میاد که نرفت دنبال هدفی که تو گفتی اینجوری هردو در عذابین

حالا اگه تملک نباشه این مثال بالا چه طور میشه؟ جوابش با تو

سوال هشتم ، چرا مشکلات رو رها کنیم ؟

بدجور خانوم پاندر توضیح داده ولی درست گفته

به این تئوری دقت کن:

فرض کن یک فضای ابری خیلی بزرگی که اندازش قابل تصور نیست روی کره زمین رو فرا گرفته و حالا همه ما انسان ها با یک رگ به اون وصلیم و هرکدوممون که اطلاعاتی بدست میاریم چیز جدیدی کشف می کنیم و خلق می کنیم وارد اون فضای ابری می شه و دردسترس  عموم ناخودآگاه ها قرار می گیره ( همه وصلیم به سیستم جهانی توسط ناخوداگاه) و از یه طرف ناخودآگاه خودش خلاقه ی همه ی راه حل هاست

ولی این دلیل نمیشه که مشکل رو رها کنیم و اون برای خودش حل بشه ( ما در دنیای علت و معلول ها زندگی می کینم) اصل مفتیا فراموش نشه

باید توسط خودآگاهت برای حل مشکلت دست به هر کاری بزنی ولی ناامید نشی و مطمئن باش این جستجو وارد ناخودآگاهت میشه اون به تکاپو می افته و یا در خواب و یا در بیداری ایده اش رو به ذهنت روانه می کنه ولی تو باید یادت باشه برای اینکه دست ناخودآگاه رو باز بزاری باید هر ایده ایی که در خواب و بیداری به ذهنت میاد رو بهش بها بدی و به درجه عمل برسونی و امید وار باشی

سوال نهم . سوالی نداری؟ و کمکم کن در نوشتن هرچه قوی تر و بهتر این نوشته و در زندگیم  

من سعی می کنم طبق گفته های تو و جمع بندی این نوشته یک پست کاربردی درین فصل با عنوان جمع بندی پالایش ذهن ایجاد کنم ان شاالـ... . فعلا

پالایش ذهن از زبان کاترین پاندر

سلام .فصل دوم کتاب چشم دل بگشا در مورد پالایش ذهن هست . پالایش به معنای عام یعنی نظافت و تمیز کاری ... تاکید پاندر برین هست که تا پالایش صورت نگیره توانگری (تا اونجایی که من فهمیدم از کلمه توانگری در مقابل فقر استفاده می کنه و به نظر من رسیدن به قدرت در هر زمینه ایی هست) پیش نمیاد و ظاهر نمیشه .

پالایش ذهن رو به دو دسته بیرونی و درونی تقسیم می کنم :

دسته بیرونی حاصل محیط مادی هست و دسته درونی حاصل محیط تفکری و احساسی

اگر بخوام کلا از زبان خودش بگم یک دسته تمرین میشه به شرح زیر:

شیوه ی کلیش اینه که « باید از شر هرچه نمی خواهید خلاص شوید تا جا برای آنچه می خواهید باز شود«

منظورم از شیوه ی کلی اینه که شما در هرزمینه ایی باید  از مکانیزم عملکردی بالا استفاده کنید تا پالایش درون زمینه رخ بده 

تمرین هاش بدین شیوه هست :

یک . بیرون خود را پالایش کنید

مثال . وسایلی که دور و بر خودمون نگه می داریم  . دور ریزارو دوربریزیم (یا اهدا کنیم) و ماندنی ها رو مرتب و منظم کنیم

دو . در تمام امور نظم ایجاد کنیم

سه . از آنچه که باید حذف شود فهرستی تهیه کنیم

(چه در افکار و اندیشه ها و چه در محیط مادی)

چهار . رهایی  

در کتاب نوشته وقتی چیزی حذف می شود نشانه این است که چیز جدیدی در راه است پس بعد از حذف خودتان را رها کنید و به وجود چیزهای جدید اعتماد کنید

پنج . زندگی را پالایش کنید

بیشتر منظورش اینه که اعمال و رفتار های حذفی رو یادداشت و بعد حذف کنید

شش . فعل بخشش را صرف کنید ( به مدل خودم گفتم)

منظورش اینه که ببخشید و طلب بخشش هم بکنید (از تمام چیز هایی که در حقتون بدی  و یا درحقشون بدی کردید)

هفت . رهایی عاطفی را ایجاد کنید

باید نسبت به افراد و چیز هایی که علاقه دارین فقط علاقه داشته باشید و بدون انتظار و توقع دوستشان داشته باشید نه با حس تملک . یعنی عاطفه رو از تملک خارج کنید تا نه به خود و نه به عزیزانتان ضربه نزنید

هشت . مشکلات را رها کنید

اگه مشکلی رسیدید که دیگه قدرت حل مسئله تون درش جوابگو نبود رهاش کنید

تمرین ها تمام شد 

من شکل کلی و ظاهری قضیه رو نوشتم و یه سری جملات تاکیدی در هرکدوم از تمرین ها وجود داره که می تونید خود کتاب رو بخونید و ازون ها استفاده کنید

کتاب  در وبلاگ دوست عزیزم امیر وجود داره می تونید تهیه کنید 

حالا از نظر من کتاب گفته هاش با منطق جور در نمیاد ولی من به منطق نزدیکش می کنم همونطور که فصل اول رو در پست «چرا چشم دل ؟» به منطق خودم نزدیک کردم بخون شاید بدردت بخوره اگرم موردی داشت بهم بگو

من در پست بعدی به نام «پالایش ذهن از نظر من طبق گفته های پاندر » تحلیل این فصل رو شروع می کنم . فعلا   

چرا چشم دل ؟

سلام . همین الان از دوست عزیزی  که در همین امروز باهاشون آشنا شدم پی دی اف کتاب چشم دل بگشا را دریافت کردم 

چرایی این سوال بعد از خوندن فصل اول کتاب آغاز شد که گفتنش بدک نیست شایدم عالی باشه

بعد از خوندن فصل اول کتاب متوجه شدم که اسم کتاب خیلی کمک کننده به ذهن منطقی و خلاق هست

اول: چرا میگه چشم دل؟ چرا نمیگه چشم ذهن ؟

دوم: مگه ذهن مشکلی داره که باید از دل وارد بشیم ؟

سوم: اگه ذهن مشکل داره پس چرا از وجودش برخورداریم (وقتی در توانگری بدردمون نمی خوره )؟

چهارم:چرا خیلی از کتاب هایی موفقیت دست گذاشتن رو تلقین و معنویات؟

این ها سوالاتیه که حین خوندن کتاب های موفقیت برام پیش میاد

فصل اول کتاب به شدت داستان نمایی می کنه داستان ها حقیقی یا خیالی مهم نیست ولی (پنجم:) سوالی که هست اینه که چرا اینقدر از دستاورد های کتاب سخن گفته میشه؟

از نظر من :

اول دل چشمی نداره و این یه کنایه است به بخش عظیمی از ذهن به نام ناخوداگاه

دوم یکبارم گفتم طی مدت های طولانی همچنان که روی توانایی های ذهن پژوهش می کنند بازهم و بازهم به مسائل جدید و تئوری های جدید می رسند که آمار ندارم ولی خیلی هاشون عملی هست و طی زمان های طولانی تغییر می کنه ولی اصل موضوع همچنان پابرجاست

(یادمه یه جا خوندم که برای اینکه مشکلی رو حل کنی نمی خواد دنبال روشی خاص باشی فقط کافیه مشکل رو خوب بشناسی اونموقع هست که خود مغز جوابت رو میگه یا ناخوداگاه بهت آلارم میده) ... پس ذهن مشکلی نداره قصد از گفتن چشم دل ببخشید پیچوندنه مخاطبه ( با عرض پوزش از نویسنده کتاب)

سوم تلقین نوعی برنامه ریزی ذهنه ولی نه ذهن خودآگاهی که شرایط حقیقی رو می بینه و قضاوت میکنه بلکه ذهن ناخودآگاه که دقیقا اگر معنویاتت (منظور اون باورها و اعتقاداتت هست نه دین) عمیقا ساخته شده باشه دقیقا وارد ناخودآگاه شده و میشه گفت تونلی زده به دل ناخودآگاه

حالا تو فرض کن از جاده ی معنویات نخاله وارد مغزت کنن . چه اتفاقی می افته ؟

آهان الان وارد قضیه شدی از اونجایی که خودآگاه مسائل رو منطقی موشکافی می کنه و بعد قبول می کنه ، ذهن ناخوداگاه مکمل خودآگاهه که در واقع مسائل رو ساده لوحانه قبول می کنه 

حالا دقیقا ما از حواس پنج گانه ورودی هایی رو دریافت می کنیم اولین کسی که احساس مسئولیت می کنه خودآگاهه و بعد از رد شدن مسائل از فیلتر خودآگاه تازه مسائل وارد ناخودآگاه میشه .. اگر خودآگاه بد رو  ببینه ناخودآگاه بدی هارو می بینه و بالعکس

ولی وقتی معنویاتت قوی باشه خودآگاهت خلع صلاح میشه در مقابلش به طوری که بعد مدتی معنویات رو بی چون و چرا قبول می کنه و میزاره وارد ناخودآگاه بشه و اگر به تو از طریق معنویات بگن فقر حالت خوبی ست ( امثالهم) ناخودآگاه فقر رو خوب می بینه و نمی زاره به سمت ثروت بری تا جایی که به فقر برسی ... در واقع ناخودآگاه دوستت داره ولی دوستیش از نوع خاله خرسس . حالا تو که نباید ازش دوری کنی  و عقل سالم میگه این موهبت رو نگه می دارم  ولی کنترلش می کنم

کنتر از کجا میاد؟ از ذهن خودآگاه

بهش میگن خود تلقینی که من بیشتر باهاش موافقم تا تلقین از دیگران 

چون خودم بیشتر دلم به حال خودم می سوزه تا دیگران  ولی حیله ایی که از دیگری باشه زودتر مغلوبش میشی تا اینکه خودت خودت رو گول بزنی

من بهت میگم خوب چرا گول زدن ؟ بیا منطقا مسائل رو تحلیل کن و اون کارهایی رو که می خوای به مقصودت برسونتت رو بپذیر

مثال : من درین جامعه پراز بیکاری زندگی می کنم خیلی از دانشجویان نخبه رشته من (که یه سریشون قانع نیستند و تبشون تنده) سر شغل نیستند اونوقت منی که در این سطح پایین (نسبت به نخبگان) قرار دارم چجور قراره کار پیدا کنم؟

خوب اینی که گفتم یه واقعیته و خودآگاهم میبینه و بازخوردش رو با جمله ی « موقعیت کار برای من نیست » بهم تحویل می ده اگه بزارم همین وارد ناخودآگاهم بشه خود به خود ترس از فقر مانع رسیدنم به هدف میشه و در بین راه  هدف  منو به سمت کاری منحرف میکنه که اصلا ربطی به هدفم نداره اونوقته که من یه چیز می خواستم ولی یه چیز دیگه شده ( اصطلاحا آش شله قلم کاری شدم) و در دوره های بعدی زندگیم وقتایی که به پشت سرم نگاه می کنم دچار افسردگی حاد میشم نه ازین افسردگی های هفتگی 

 راهکارم که هنوز واقعا خودم درش موندم اینه : 

وقتی با این جمله « موقعیت کار برای من نیست » مواجه میشم دوتا فکر میاد تو سرم اول  اینکه با گفتن این جمله که کاری برای من جور نمیشه و بیشتر نا امیدی و ترس میاره که در پس این دو عبارت مشغولیت ذهن پیش میاد که اونوقت خوددرگیری برام پیش میاد 

دوم  اینکه بالفرض  درین حیطه برای من کار نباشه پس باید برم سر کار دیگه 

در قسمت دوم دوتا فکر پیش میاد .. چرا پس این حیطه رو انتخاب کردم ؟ ( ایا استعداد خودم رو خوب نشناختم ، جوابش : باید برم بشناسم ) .. و اگر استعدادم رو شناختم و مطمئنم من برای این حیطه هستم چرا تردید دارم ؟ ( شاید بخاطر شرایط جامعه باشه ) جوابش : باید با آمار بازی کنم  یعنی ذهنم دنبال افرادی بگرده که با این شرایط شده به موقعیت های خوبی برسه ( که خداوکیلی افرادی داریم که با این شرایط بدون همت پدری و بند پ و ثروت باد آورده به موقعیت های عالی رسیدند) اونوقت بپذیریم که میشه  درین شرایط در حیطه خودمان  موفق باشیم

ولی بگم یه مرضی هست به اسم ره صد ساله طبق اصل مفتی باید برطرف بشه

وپنجمین سوال کلی که در اول مطرح کردم  : برای این از داستان هاش حرف می زنه که بالاخره در داستانی بتونه خودآگاه رو قانع کنه تا حرفهای اصلی نویسنده رو در فصل های بعدی بپذیره

این نوشتن خیلی خوبه بعدا راجع بهش میگم و الان به من در فهم بهتر فصل اول کتاب کمک کرد امیدوارم به تو هم کمک کنه